|

بهتر است آن چپ هائیکه فکر می کنند برای حق حيات اسرائيل مبارزه می کنند، بياد داشته باشند که در جنگ عليه آن ارواح خبيثه نوينی شرکت دارند که پس از تلاشی اتحاد جماهير شوروی خلق گرديد اند. سنتگرائی اسلامی بعنوان بهانه ای مورد استفاده قرار می گيرد تا قدرت مقاومت در خاور نزديک، حال مذهبی و يا سکولار، سرکوب گردد. طبيعتاً غم انگيز است که اين مقاومت از طرف نيروهای چپ صورت نمی گيرد. با اين حال حزب اله و حماس تاکنون تنها نيروهای سازمان يافته ای هستند که به اين مبارزه ادامه می دهند.
تارنگاشت عدالت
برگردان: خ.طهوری
کومينفرم
انشعابی مابين صهيونيسم چپ و راست وجود نداشت. 9.7.2010
س: شما تکامل سياسی خود را بعنوان يک صهيونيست معتقد آغاز کرديد و در سال 1948 در جنگ نيز شرکت نموديد. چه چيز باعث شد که از جهانبينی صهيونيستی دست بکشيد؟ ج: بايد تکيه کنم که من از اردوی صهيونيستهای راديکال چپ و حزب مارکسيستی Mapam به آنتی صهيونيسم روی آوردم. من تنها يک عضو ساده حزب نبودم بلکه بعنوان نماينده حزب در بين سالهای 1952 تا 1954 در مجلس شرکت داشتم و مطلقاً با مواضع آن، که البته امروز آنها را متزورانه می دانم ، هم عقيده بودم. آنها از يک طرف خواستار سوسياليسم بودند و ار طرف ديگر در سرقت سرزمينهای مردم فلسطين که پس از سال 1948 در درون مرزهای اسرائيل مانده بودند، شرکت داشتند.
س: اغلب ادعا می شود که اسرائيل بعنوان کشوری متاثر از روح سوسياليسم ايجاد شد، زيرا که Mapai يعنی
حزب کارگر در تاسيس موسسات دولتی نقش قاطع و مرکزی ايفا می کرد. اين امر در چارچوب يک کشور سرمايه داری چگونه ممکن بود؟ ج: هژمونی جنبش کارگری صهيونيستی در کشور جوان اسرائيل، محصول تقسيم کار مابين جنبش کارگری و بورژوازی اسرائيلی بود که در حالت نطفه ای وجود داشت. حالا نمی خواهم بطور دقيق دلايل اين تقسيم کار را بشمارم. کافيست که بگويم که بورژوازی در حال رشد، رهبری سياسی کشور را بعهده جنبش کارگری صهيونيستی نهاد، که مسئوليت حفظ «آرامش صنعتی» بعهده وی نهاده شده بود، در ضمن اينکه بطور همزمان مشغول ساختار انفراستروکتور کشور آينده نيز بود. می خواهم روی نقش مهم روشنفکران چپ صهيونيستی در افسانه بافی در مورد صهيونيسم تکيه کنم . از يک طرف آنها مدعیند که دارای اقتدار معنوی هستند ولی از طرف ديگر فاحش ترين تجاوزات به حقوق بشر که تاکنون توسط کليه دولتهای اسرائيلی صورت گرفته است توجيه می کنند. مثلاً جنبش کارگری صهيونيستی تئوری سوسياليسم سازنده را مطرح کرد، که نوعی سوسياليسم ملی بود: آنها مبلغ همکاری طبقه کارگر و بورژوازی ( به اصطلاح نيروهای مولده جامعه )، که منافع دستجمعی دولت و جامعه را نمايندگی می کنند، بودند. اين جهانبينی پس از 1948 بعنوان سيستم ارزشی که دولت در مرکز آن قرار داشت، جا افتاد که تا امروز در بطن جامعه اسرائيلی باقی مانده است. اين يک ايدئولوژی است که دولت و امنيت آنرا بمثابه مهمترين ارزش ها می شناسد که بر هر منفعت فردی اولويت دارد. اين ايدئولوژی چيزی را بزرگ می دارد که دانشمندان صهيونيست چپ آنرا اهداف کلکتيو اجتماعی ناميده اند. اين امر مورد استفاده قرار میگيرد تا حقوق و آرزوهای فرد، انگ خودپرستی خورده و بدنام گردند. اين موضع بشدت در تضاد با سنن ليبرال دمکراتيک قرار گرفته است.
س: ولی حکومت مطلقه صهيونيستهای چپ سالها پيش به پايان رفت. آيا تمام مطالبی که گفتيد اکنون به تاريخ تعلق ندارد؟ ج: بدست گرفتن قدرت از طرف حزب ليکود، به سرکردگی جهان بينی که صهيونيستهای چپ طرح افکنده بودند خاتمه نداد. اين سرکردگی تاکنون ادامه دارد، زيرا که خبرگان سياسی و اقتصادی مختلفی را تحت تاثير قرار داده است. در اينجا ما ظاهرًا با يک تضاد روبرو هستيم: طبقه سرمايه دار اسرائيلی همواره دولتهای حزب کارگر را مورد پشتيبانی قرار می داد که بنوبه خود از منافع آنها دفاع می کردند. وقتی که مسئله بر سر مفروضات اساسی صهيونيسم بود، هيچگاه افتراقی مابين چپ و راست وجود نداشت. تنها فرق آنها، اختلاف نظر در مورد ترتيب اجرای مراحلی بود، که يک کشور يهودی منحصر بفرد می بايست در تمامی منطقه فلسطين تاريخی را مستقر سازد. اين نزديکی باعث شد که رفته رفته فاطله مابين چپ و راست از بين برود. «کاديمه» و «ليکود» هم پراگماتيسم صهيونيست های چپ را پذيرفتند و هم گفتمان روند صلح آنها را. با «آريل شارون» دست راستی ها عملاً طرح «راه حل دو کشور» که تا قبل از آن تنها موضع صهيونيستهای چپ بود، را پذيرفتند. لذا جای تعجب نيست که حزب کارگر، امروز می تواند جزئی از ائتلاف دولت کنونی با نژادپرستی چون «آويگدور ليبرمان» باشد. به عاريت گرفتن مواضع حزب کارگر، نشانه نوعی «پيروزی پيروس» برای صهيونيستهای چپ است (پيروزی که طرف پيروزمند همانند طرف مغلوب، بشدت تضعيف شده باشد)؛ بخاطر اين موفقيت حزب کارگر حق حيات خود را از دست داد و امروز ديگر به کم و بيش نيروی سياسی بی اهميتی تبديل گرديده است.
س: صهيونيسم چپ چه تاثيری روی شخص شما داشت؟ و روند جدائی شما کی آغاز شد؟ ج: من از گفتمان غالب بطور کورکورانه ای پيروی می کردم. برای ما مردم فلسطين تنها مزاحمينی بودند که می بايست از سر راه برداشته می شدند. اين انسان زدائی خود و همينطور انسان زدائی فلسطينيان ما را آماده ساخت تا اخراجهای توده ای را بپذيريم . می خواهم داستانی را برای شما تعريف کنم تا بتوان اختلاف مابين «اتاتيسم» (دولتگرائی) از طرفی و ليبراليسم واقعی از طرف ديگر را تميز داد: من در سال 1948 در واحد «پالماخ» می جنگيدم که در حوالی دهات «سريس»، «بيت جبرين» و «ذکريا» را تسخير کرد و مردم آنجا را از خانه و آشيانه خود اخراج نمود. من نامه ای در اختيار دارم که در آنزمان به والدين خود نوشته بودم. در اين نامه در مورد دو مبارزه داوطلب يهودی از آمريکا نوشته بودم. دو صهيونيست ليبرال، که هنوز دچار جهان بينی جنبش کارگری صهيونيستی نشده بودند. شبی که از يک ماموريت بازگشتند، فرياد می زدند که در راه با کودکان و زنان فلسطينی گرسنه ای روبرو شده بودند که التماس می کردند اجازه دهيم که به موطن خود بازگردند. آنها با خشم می گفتند« اگر اين کشور نوبنياد قادر نيست، حوائج شهروندانش را برآورده کند، نبايد وجود داشته باشد». و من که يک صهيونيست چپ بودم و ادعا می کردم که مارکسيست و انترناسيوناليستم نوشتم: «پدر و مادر عزيزم، من نمی توانم اين انساندوستان (فيلانتروپ) آمريکائی را تحمل کنم». دقت کنيد که من بجای هومانيست لغت فيلآنتروپ را بکار می برم. اين تنها نمونه ای از اختلاف مابين ليبراليسم و انترناسيوناليسم از يک طرف و چپ های صهيونيست از طرف ديگر است. چند سال بعد، يعنی در سال 1961 کتاب «صلح، صلح و عدم صلح» «آکيوا اور» و «موشه ماخوور» انتشار يافت. آنها توانستند ثابت کنند که اسرائيل به پيشنهادات صلح کشورهای عربی وقعی ننهاده. اين شناخت که دولت اسرائيل از پذيرفتن صلح سرباز می زند، يک شوک بود. اين اولين ترديدی بود که در من پديد آمد و باعث شد که مواضع Matzpen را که در سال 1962 تاسيس شد، از صميم قلب بپذيرم. روابطی که Matzpen مابين مارکسيسم، تحليل طبقاتی، آنتی امپرياليسم و ضدصهيونيسم مطرح می کرد تا آن لحظه برای چپ های اسرائيلی ناشناخته بود.
س: آيا Matzpen در درون اسرائيل صاحب نفوذ شد؟ آنتی صهيونيسم يهودی امروز در اسرائيل دارای چه نقشی است؟ ج: Matzpen در خطوط اول جنبش عليه اشغالگران در سالهای پس جنگ 1967 قرار داشت و از آنطريق پشتيبانی تعداد قابل توجهی از جوانان را بسوی خود جلب کرد. ولی چشم اندازهای ضدصهيونيستی و تحليلهای طبقاتی آن، فقط بطور محدود پذيرفته شد. Matzpen تنها بر قيام ببرهای سياه Mizrahim که در بين سالهای 1970 تا 1972 صورت گرفت، تاثير واقعی داشت. اينها يهوديانی بودند که از کشورهای عربی به اسرائيل آورده شده تا نياز وافر کشور نوبنياد به نيروی انسانی را تامين کنند و گويا قرار بود به مناطق خالی و متروکه ای که از فلسطينيان پاک سازی گشته بودند اعزام گردند و همينطور ارتش اسرائيل را تقويت کنند. آنها بصورت دلخواه به مناطقی اعزام شدند که اشتغال موجود نبود و بعدها به عقب افتاده ترين شهرکهای يهودی نشين کشور تبديل شد. زير رهبری ايدئولوژيکی Matzpen گروهی از ببرهای سياه رفته رفته خشم خود در مورد بدرفتاری های سيستماتيک را به برخوردهای طبقاتی تکامل داد. اين جنبش دارای توان عظيمی بود و بهمين دليل نابود شد، رهبرانش به زندان افتادند و حتا پس از رهائی از زندان مورد آزار و اذيت قرارگرفتند. Matzpen برای روشنفکران از نظر اخلاقی خودآگاه از اواسط دهه 90 نقش يک سرمشق و نمونه را ايفا می کرد. از آن زمان است که بسياری از مردم به آنها، بخاطر اينکه اولين گروهی بودند که صهيونيسم را بعنوان يک جنبش استعمارگرانه معرفی می کرد، ارج می نهند. اما ضدصهيونيست ها، عموماً از طرف روشنفکران صهيونيستی چپ، خائن ناميده می شوند زيرا که حيات اسرائيل را زير سئوال قرار می دهند. گفتمان در مورد اين حق حيات بسيار مبهم صورت می گيرد و هميشه حيات بيولوژيکی شهروند يهود اين کشور با ايده وجود آن بعنوان يک کشور يهود نشين اشتباه گرفته می شود.
س: آيا ما شاهد زوال و يا شاهد راديکاله شدن ايدئولوژی صهيونيستی هستيم؟ ج: هنگاميکه تصويری که انسان از يک کشور صلح دوست برای خود طراحی کرده ، هرروز شکسته شود، اين نياز پديد خواهد آمد که بستگی مردم به صهيونيسم تشديد گردد. يک نمونه: سال گذشته در جشنی در مدرسه نوه ام در شمال تل آويو، يک منطقه سکولار، که اغلب مردمش به احزاب «چپ» صهيونيست رای می دهند، شرکت داشتم. مجلس يادبودی بود به احترام روح سربازان کشته شده. مجلس اينطور آغاز شد که يک پسربچه « Kippa»بسر (عرق چين ويژه انجام مراسم مذهبی) در يک مدرسه به اصطلاح سکولار از تورات می خواند که خداوند به ابراهيم گفت:« از آنجا که ايستاده ای ، بشمال و به جنوب، بشرق و بغرب نگاه کن، زيرا که تمام سرزمينی را که تو می بينی، من برای ابد بتو و نوادگان تو خواهم بخشيد». يک مراسم يادبود با وعده خداوند به ابراهيم در ابتدای کار، برای کودکان بدين معنی خواهد بود که آنها در جنگ اجتناب ناپذير آينده عليه فلسطينيان و ديگران بايد برزمند، زيرا که اين سرزمين که تنها و تنها متعلق بماست در خطر است.
س: اسرائيل بعنوان تنها دمکراسی در خاور نزديک ناميده می شود و از حقوق شهروندی که شهروندان فلسطينی اسرائيل از آن برخوردارند؛ بعنوان شاهد استفاده می گردد. وضعيت فلسطينيان در درون اسرائيل چگونه است؟ ج: اسرائيل نيم ميليون از شهروندان خود را در غرب اردن سکنی داده؛ اسرائيل هرروز از فضای هوائی و منابع زيرزمينی آب اين منطقه استفاده می کند. اسرائيل اين منطقه را غصب کرده است بدون آنکه رسماً اعلام کند. بسياری از صهيونيستهای چپ به اين باور غلط معتقدند که اشغال سال 67 گذرا و موقتی است و اين مناطق روزی کشور فلسطين را بوجود خواهند آورد. آنها اين واقعيت را بکنار می زنند که اين مناطق هم اکنون غصب گرديده اند. اين بکنار زدن ها، تصوير اسرائيل بعنوان تنها دمکراسی در خاور نزديک را زنده نگاه می دارد. صهيونيسم حاکميت خود برمناطق مختلف فلسطين را در مراحل تاريخی مختلفی بر قرار کرده است. و اين دليل تفاوت در مورد تفويض حقوق شهروندی و در يا مورد موقعيت مردم فلسطينی اين مناطق است و از بطور مطلق بدون هيچگونه حقوق شهروندی (در غرب اردن و غزه) تا تبعيت فرمال فلسطينيانی که پس از اخراج دسته جمعی سال 1948 در آنجا باقی ماندند ( که آنهم يکی از پيش شرط های لازم برای عضويت در سازمان ملل بود) گسترده است. گفتمان در مورد دمکراسی اسرائيلی، بايد آپارتايد عينی در مناطق اشغالی بعد از جنگ 1967 و همينطور آپارتايد مخفی در درون مرز سبز، يعنی در درون مرزهای اسرائيل قبل از جنگ 1067 را در برگيرد. خيلی از چپ ها براين نظرند که در آنجا هنوز دمکراسی حکمفرماست.
س: آيا عبارت آپارتايد غلوآميز نيست؟ فلسطينيان در اسرائيل حق دارند که نمايندگان خود را به مجلس اعزام کنند. ج: تبعيض در مورد شهروندان فلسطينی اسرائيل ملاک آپارتايدبودن رژيم است، هرچند که تفاوتهائی با افريقای جنوبی قبل از 1994 وجود دارد. انفراستروکتور حقوقی و ايدئولوژيکی اين رژيم در دهه اول تاسيس کشور، که حزب مارکسيستی Mapam نيز در آن نقش تعيين کننده داشت، بناگزارده شد. امروز می توان در اسرائيل نقطه مقابل هرقانون مهم تقسيم نژادی افريقای جنوبی را باز يافت. طبق قوانين اسرائيل، مليت اسرائيلی وجود ندارد. تنها مليتی که برسميت شناخته شده، مليت يهود است که يهوديان تمام دنيا را در بر می گيرد. و اسرائيل مدعی است که کشور آنهاست. شهروندان غير يهود کشور دقيقاً بعنوان مليت اسرائيلی محسوب نمی گردند. قوانين اسرائيل اين شهروندان را به سطح اقليت های نژادی، مثل عربهای اسرائيلی تنزل می دهد. بسياری از قوانين اصلی مثل امکان دست يابی به زمين، وابسته به تعلق داشتن به مليت يهود است. اين مقررات نقطه مقابل قانون Group Areas Act افريقای جنوبی متعلق به سال 1950 است که مناطق مختلف افريقای جنوبی را برای استفاده در اختيار اقليت های نژادی مختلف نهاده بود. شهروندان فلسطينی مجاز نيستند در محلات رسمی يهودی زندگی کنند. آنها اجازه ندارند در سرزمين های دولتی و يا مناطقی که در اختيار موسساتی چون بنياد ملی يهود و غيره است، زندگی کنند. اين موسسات مدعی هستند که مباشر صاحبان سرزمين اسرائيل ، يعنی مردم يهود در سراسر جهان می باشند. شهروندانی چون فلسطينيانی که «النکبه» (فاجعه) را در سال 1948 تجربه کردند، بطور سيستماتيک هرنوع تضمينی در مورد حقوق سياسی خود را از دست دادند. احزاب سياسی و يا افرادی که اسرائيل را بعنوان کشور يهوديان برسميت نشناسند و حتا از امکانات حقوقی برای احقاق حق استفاده کنند، از طرف سازمان امنيت داخلی کشور Schabak بعنوان يک ريسک امنيتی محسوب می گردند و خطر آن وجود دارد که از شرکت در انتخابات محروم گردند. حق داشتن تبعيت و يا حتا حق داشتن محل اقامت برای يک زن و شوهر فلسطينی از مناطق دوران 1967 و يا از کشورهای ديگر عربی وجود ندارد. درست مانند نسخه آمريکائی کلنياليسم، صهيونيسم در تکاپو برای نابودی مردم بومی است و مثل افريقای جنوبی علاقهای به کوشش برای حفظ آنها، بخاطر دراختيار داشتن نيروی کار ذخيره ارزان یرای استثمار و بدون داشتن هرنوع حقوق شهروندی، ندارد. مردم فلسطين غيرضرور تشخيص داده شدند و لذا بيرون راندن تودهای مدتها پيش از سال 1948 در گفتمان صهيونيستی وجود داشت. اين «راه حل» هنوز از طرف تعداد زيادی مردم مثل تاريخ شناس اسرائيلی «بنی موريس» پيشنهاد می گردد. ولی تا هنگاميکه شرايط مطلوب حاکم گردند، بطور بطئی سياست تصفيه نژادی در سطح منطقه تاريخی فلسطين در سطوح مختلف به اجر در میآيد، که گذشته از کشتارهای جنين و يا غزه، مثلاً با جدائی مردم فلسطين از مناطق آباد کرده خود، با ممنوع ساختن استفاده از منابع اصلی و غيره اعمال میگردد.
س: درگيريها در خاور ميانه مطلب بحث انگيزی مابين چپ های آلمانی است. برخی به اين نتيجه رسيدهاند که دفاع از حق حيات اسرائيل بويژه در رابطه با رشد جنبش های اسلامی در منطقه مثل حزب اله و حماس يک موضع بسيار واجب است تا در مقابل گرايشات ارتجاعی و ضدسامی ايستادگی نشان داده شود. نظر شما چيست؟ ج: حق حيات اسرائيل تنها يک شعار است که به اهداف يک دمکراسی سکولار اصلاً ربطی ندارد. درست همين گفتمان بعنوان بهانه ای به اصطلاح جنگ عليه ترور مورد استفاده قرار گرفت. بهمين دليل بهتر است که آن چپ های آلمانی که فکر می کنند برای حق حيات اسرائيل مبارزه می کنند، در نظر گيرند که در جنگ عليه آن ارواح خبيثه نوينی شرکت دارند که پس از تلاشی اتحاد جماهير شوروی خلق گرديده اند. سنتگرائی اسلامی بعنوان بهانه ای مورد استفاده قرار می گيرد تا قدرت مقاومت در خاور نزديک، حال مذهبی و يا سکولار، سرکوب گردد. طبيعتاً غم انگيز است که اين مقاومت از طرف نيروهای چپ صورت نمی گيرد. با اين حال حزب اله و حماس تاکنون تنها نيروهای سازمان يافته ای هستند که به اين مبارزه ادامه می دهند. حزب اله معتبرترين نقش را برای استقلال لبنان ايفا می کند. اگر حزب اله وجود نداشت امروز فاشيستهای فالانژ در لبنان حکومت می کردند. آنها واقعاً سکولارند و با اسرائيل و آمريکا همدستی می نمايند. جماس بدنبال انتخابات دمکراتيک بقدرت رسيد. جنگ عليه حماس در اصل جنگ برای تصفيه نژادی، جنگ عليه مردم غزه می باشد. اين طبيعت جنگ است که طعنهوار برای احقاق حق حيات اسرائيل صورت می گيرد. در واقع مسئله برسر حق دولت آپارتايد صهيونيستی برای ادامه پروژه بيرون راندن مردم فلسطين است. اخيراً دانشمند صهيونيست چپ اسرائيلی بنام «زف اشترنهل» تحقيقاتی در مورد رشد جنبش «ضد سامی» طی عمليات «سرب مذاب» اواخر 2008/اوائل 2009 در غزه انتشار داد. بايد شک داشت که انگيزه همه و ياحد اکثر اغلب وقايع ، طبيعت ضد سامی آنها بوده است. اگر گفته شود که ما شاهد رشد مواضع ضداسرائيلی در بين بخشی از مردم هستيم، درست است. مواضع ضد سامی در گذشته در رابطه با آنچه که يهوديان انجام می دادند نبود. ولی امروز رابطه مشخص و روشنی مابين خصومت با اسرائيل و اعمالی که اين کشور انجام می دهد وجود دارد. تصادفی نيست که خصومت با اسرائيل پديده ای است که در طی نسل اخير پديد آمده است: اين واکنشی نسبت به تعميق اشغالگری در سرزمين های اشغالی سال 1967 است.
«تيکوآ هونيگ پارناس» در سال 1948 بعنوان يک صهيونيست معتقد در اسرائيل جنگيده بود. وی بعدها به ضد صهيونيست تبديل شد و به عضويت گروه مارکسيستی «ماتز پن» درآمد. اين حزب در دهه 60 و 70 قرن گذشته در اسرائيل بسيار فعال بود. او در آنزمان خواستار اتحاد دمکراتيک و سوسياليستی شرق عربی و برسميت شناختن حقوق فردی و ملی یهوديان اسرائيلی و اعراب فلسطينی بود.
لئو فيشر با «تيکوا هونيگ پارناس» در مورد سياست اشغالگری اسرائيل در قبال مردم فلسطين و در باره گروه «ماتز پن» و مقاومت امروزی در اسرائيل مصاحبه بالا را انجام داده است.
|